| سیری در ادبیات ایران: فروغ فرخزاد |
| Wednesday, 10 March 2010 23:14 |
|
فروغ فرخزاد ، سنت شکن و بي باک
نویسنده: دکتر عارف پژمان گوینده: شیده تهیه کنندگان: مهدی و کتی
برنامه را از اینجا دریافت کنید
هرگز آرزو نکرده ام يک ستاره در سراب آسمان شوم يا چو روح برگزيدگان همنشين خامش فرشته گان شوم. هرگز اززمين جدا نبوده ام با ستاره، آشنا نبوده ام . روی خاک ، ايستاده ام با تنم که مثل ساقه ی گياه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند . بارور زميل بارور زدرد روی خاک ا يستاده ام تا ستاره ها ، ستايشم کنند تا نسيم ها ، نوازشم کنند ! از دريچه ام نگاه ميکنم جز طنين يک ترانه ، نيستم! جاودانه ، نيستم ! در تاريخ ادبيات ايران، زن، هيچگاه جای پای استوار و سيمای مشخص و ملموس نداشته است . اگر گاه پس از سده ای يک خانم شاعر يا سخنور، ازين قلمروممنوعه ، عبور کرده، در هاله ای ازتصنع و تکرار و نقاب و آزرم جامعه ی مرد سالار ، خويشتن را پنهان داشته است. نه احساسات زنانه ی رابعه بلخی، نخستين شاعر زن ، در کلام اين شاعر منعکس است، نه منويات و عواطف زنانه پروين اعتصامی ، برای مان آشکار شده است! زنان سخنور، در ادبيات فارسی، « مردانه» زيسته اند، و از معشوق خويش نيز ، اوصافی مردانه و شمايل مذکر، بروز داده اند !در تاريخ ادبيات ايران، نخستين زنی که « پرده دری» کرده ، دنيای شگفتی انگيز زن را ، روبروی چشم ها و آدم ها، قرار داده و « زنانه گی» زن را عريان ساخته است، فروغ فرخزاد است! از فروغ ، پنج کتاب شعر منتشر شده است،در سه اثر آغازين، به نام های ، اسير، عصيان و ديوار ، با دختر نوجوانی طرف هستيم که از سنت های تحميلی ، از مردان چند زنه، از اينهمه زنجير و قفل و ديوار که زنان را در محاصره گرفته است، نفرت عميق دارد. وی با آن سن و سال کم ميگويد: تابه کی در ره يک لقمه ی نان / صيغه ی حاجی صد ساله شدن / هوو ی دوم و سوم ديدن !/ تا به کی ظلم و ستم ، خواهر من ؟ / فروغ، درين سه کتاب، رابطه ی انسانی و غريزی و ط بيعی زن و مرد را بيان کرده است ، قهر و آشتی ، لذت گناه، بيوفايی يار ، جفای رقيب و خواهشات تن و ازين گونه را در قالب دوبيتی های نيمايی بيان کرده که بدون شک برای جامعه ايران، بويژه جوانان يک « سور پريز» عظيم بوده است. فروغ هزار تير ملامت و نيش شماتت را بخاطر اين سنت شکنی ، به جان خريده است! کلام فروغ درين مجموعه ها ، روان و دلاويز است. تمامی اين قطعات شاعرانه از موسيقی دلکش و وزنی خوشايند برخوردار است . به اين سروده بنگريم : ميروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه ی خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده ديوانه ی خويش ميبرم تاکه در آن نقطه ی دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه ی عشق اينهمه خواهش بيجا و تباه! پس ازين تاريخ ، فروغ فرخزاد را مينگريم که هم شاعراست، هم بازيگرتياتر و هم فلم ساز . بويژه، پس از همکاری با کارگردان صاحبنام، ابراهيم گلستان، به افق های تازه ای از هنر و انديشه ميرسد . در واقع باا نتشار کتاب «تولد ديگر » که بعد از تدارک فلم « خانه ی سياه» صورت گرفته، يک فروغ جديد متولد ميشود . اينک درد و داغ خصوصی شاعر به درد اجتماعی و انسانی و همه گانی ، مبدل شده است. ديدگاه شاعر گاه از زمين به آسمان، يا از طبيعت به ماورای طبيعت ، سير ميکند ! فروغ اکنون نقاش و تصوير گر آلام زن ايرانی است . فروغ تک و تنها با انجماد و فساد و فرسودگی اجتماعی ميرزمد!۱ . از نظر شکل و طرز بيان ، در کتاب « تولد ديگر»، فروغ بسياربه معايير شعر نيمايی نزديک ميشود . فروغ « وزن » را همه جا در مجاری کلام ، رعايت ميکند و حسابی يک شاعر مطرح « شعر نو» ميشود ! اين بار فروغ فرخزاد ،رهگذريست که در يک محيط سنت زده ،« از پله کان کنجکاوی خود بالا ميرود تا به يک خدای خوب که پشت بام خانه، قدم ميزند، سلام بگويد ...» . اما ، فروغ ، هرگز روابط حاکم بر«جامعه مرد سالار» را نپزيرفت ، وی همواره از اينهه ديوار و قيد و بست ، نفرت داشت ؛ از همين رو، از واژه « پنجره » بسيار خوشش می آمده و انگار اين واژه رمزيست برای ادراک بهتر و يگانه گی بيشتر با آدم ها و اشياء ، شايد هم پنجره ، تعبيريست برای آزادی ! فروغ گفته است ( کاش ميمردم و باز زنده ميشدم و می ديدم ، دنيا ، شکل ديگری است .دنيا، اينهمه ظالم نيست. وهيچکس دور خانه اش را ديوار نکشيده است ..) مرگ فروغ در زمستان رخ داد . گفته ميشود، فروغ ، سه روز قبل ازمرگش ، شعر معروف « پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است !» در حاشيه يک کاغذ کوچک نگاشت و اين يادگاری تاريخی را به يدالله رويايی، شاعر معروف معاصر سپرد، آيا فروغ ، درين شعر، مرگ زود رس خود را پيش بينی نکرده بود ؟ نميدانم. ازمختصات شاهکار ها و آثار سرآمد ادبی ، يکی اين است که گوشه های از اين آثار ، پس از ايجاد، زبانزد عامه و خاصه ميشود يعنی در مدارس و قهوه خانه ها و ميکده ها ، در زبان مردم ، جاری ميشود ، شعر فروغ نيز چنين سرشتی و سرنوشتی دارد: به چند طليعه از اشعار فروغ اشاره ميکنم : دلم گرفته است/ دلم گرفته است / به ايوان ميروم / و انگشتم را بر پوست کشيده شب ميکشم!/ چراغ های رابطه ، تاريک اند ./ چراغ های رابطه تاريک اند / کسی ، مرا به آفتاب ، معرفی ، نخواهد کرد !/ کسی ، مرا به مهمانی گنجشک ها ، نخواهد برد / پرواز را بخاطر بسپار !/ پرنده، مردنی است ./ * ** در شعر جنون او چنين ميخوانيم : دل گمراه من ، چه خواهد کرد با بهاری که ميرسد از راه يا نيازی که رنگ می گيرد در تن شاخه های خشک سياه ! *** دل گمراه من چه خواهد کرد با نسيمی که ميتراود زان بوی عشق کبوتر وحشی. نفس عطر های سر گردان. لب من از ترانه ميسوزد سينه ام ، عاشقانه ، ميسوزد ! فروغ فرخزاد ، دريک نيمه روز غبار آلود بيست و چارم بهمن ۱۳۴۵ خورشيدی ، دريک حادثه دلخراش اتوموبيل ، با مرگ ملاقات کرد.هنگام وداع با زندگی ، سی و دو بهار عمر را پشت سر نهاده بود .سال های دور در نوجوانی سروده بود : مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور يا خزانی خالی از فرياد و شور و اکنون چنين شده بود وچه دور از انتظار!
|
| Last Updated on Monday, 12 April 2010 21:31 |
برنامه های ماه گذشته
شمارنده سایت
